تبليغاتX
آخر قصه کجاست ؟

آخر قصه کجاست ؟

برای هفتم خبرت خواهم کرد !
- ترک خودتی !

هفت برایم کلاه مشکی کپ برای رقص خیابانی می خری ؟

با من خواه باشی ، تجدید پیمان میکنی ؟ همین کافیه !

تو که خریدی ، من که خوشحالم ، راستش بیشتر چون شب قطار حتی وقتی چرت می گوییم عجیب با من بودی ، دهنم باز مانده بود و تو می گفتی داری چی کار می کنی ؟!

 The Beatles ,Octopus's Garden  من هم هست ، باور کن ! آخر سر تو ؛

بغلم بکن

دستت رو ببینم

موهام رو بکش !

کارت تبریک بده ، پیروی رسم همیشگی ،

میخواهم مدت زیادی وقتی خوابی آغوشت مال من ، حالا که بیهوشی !

تقویم بخر برام ، حرفامو برگردون بگو ... پپ ! نگو و فرار کن ! همین هم خوبه !

 

                                             " آفتاب منو ببوس !"

تعبیر نشود دختر خوشحالی که غم کم دارد ،

دختر بدبخت بی همه چیز که روز تولدش دنبال رستگاری میگردد !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 14:25  توسط X & Y  | 

دیگر به این یقین رسیده امــ که هیچ چیز نمیتواند تغییر دهد رنگـــ این روز ها را...

سیمــ آخر کجاست ؟

من میدانم ، همانجا که یک بار برای همیشه تصمیم میگیرے بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنے آنجا میشود سیم آخر ، همانجا که بیخیال تمام دغدغه ها و دست دست کردن های دلت برای رفتن یا ماندن در میان بحبوحه ی درد و فشار شانه ات را بالا می اندازی و میروے !

سیم آخر آنجاست که فراموش میکنے تمام این کلافگی ها حوالے دلتـنگی تو میچرخد و دوباره تن به عادت هاے احمقانه میدهے...!

:. وقتی شب به آسمان نگاه می کنی، چون من در یکی از ستاره ها ساکنم، و چون در یکی از آن... ستاره ها خواهم خندید؛ آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستاره ها دارند می خندند... و تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند ...
                                                          
                                                    "آنتوان دوسنت اگزوپری " 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 5:26  توسط X & Y  | 

آخر چه فرقی می کند دست بکشم روی جلد کتاب و بگویم این را می شناسم ، تویی ! به خدا می شناسم ! این تویی ! چه فایده که کسی چیزی نمی فهمد !

من / حالم خوب

              نیست

نه من /

حالم خوب نیست

- به نظر که خوب میایی !

شب که شده شب نکبتیست ، نمی دانی چه قدر دلم میخواهد خلسه نروم ! صدایم در نمی آید ، دستانم خشک شده

دستانم /

    نمی توانم تکان بدهم /

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:49  توسط X & Y  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 21:38  توسط X & Y  | 

ساعت ۱۱:۴۵ شب ، دلم به شدت هوایت را کرده است .

بسی بسیار خوشحال می شوم وقتی می گویی و می فهمم به من فکر می کنی !

" هر لحظه می گفتم الان میای و در کلاس میزنی ، میای تو ! "

گفتی چیزی برایت خریده ام که گذاشته ایش جایی که میبینیش هروقتی لبخند میزنی ، این خیلی خوبه !

-ثمین  ...!

عین دیوانه ها داشتم می خندیدم !

 

سه شنبه حالم خیلی بد بود !

میخواهم وقت بیشتری باهات بگذرونم ، خانم مشغول !

ساعت شد ۱۲ !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 0:0  توسط X & Y  |